خرید بک لینک
از روزای آلودگی و تعطیل شدن مدرسهها متنفرم! متنفر! حتی بدتر از متنفر!مخصوصا که همزمان بشه با عود سینوزیت. سردرد. سنگینی سر. بینی کیپ. و وقتی طولانی میشه، شبها، حالت تهوع...دوباره مث چی پشیمونم که امسال هم سر کلاسم و دوباره تصمیم گرفتم سال بعد توی موقعیت مشابهی نباشم!!این وسط دلم فحش دادن هم میخواد! به مسئولین. به اونی که دود تولید میکنه، و اونی که راه حلی نداره، و اونی که تعطیل میکنه! آخه مگه هوایی که توی خونههای ماست با اونی که بیرونه فرقی داره؟؟ مگه در و پنجرههای ما هوا رو فیلتر میکنن؟!

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 25 آبان 1402 ساعت: 15:09

از تابستان یککلاس نویسندگی ثبت نام کردهام و حالا ترم دومش هستم. وسط کار و مدرسه رسیدگی به تکالیف این کلاس کار شاقی است!این ترم اصل ماجرا طراحی یک شخصیت است! یک آدم با ریز و درشت ویژگیهایش را باید خلق کنیم و بعد باهاش موقعیتهایی بسازیم. کلید ساخت این آدم خیالی قرض گرفتن هر ویژگیاش از یکی از دور و بریهایمان بود! و بخشیش هم از خودمان و تجربههایمان!ولی من یک کاری کردم... هم به خاطر کمبود وقت و عدم امکان تمرکز و عمیق شدن، و هم به دلیل دیگری که میگویم... من بیشتر ویژگیهای شخصیت را از خودم گرفتم. فقط چند تغییر جزئی و به گمانم نه چندان با اهمیت در اطرافیانش و شرایطش دادم. روحیاتش، علایقش و مشکلاتش در زندگی، خودم هستم!دلیل دوم و مهمترم برای این کار این بود که یک بار همه چیز را بنویسم. یک بار از خاصیت درمانی نوشتن استفاده کنم و هرچه درونم میگذرد را از طریق «سُرور» بریزم بیرون و ببینم چه میشود؟ آرام میشوم؟ درمان میشوم؟ + نوشته شده توسط محی بانو در دوشنبه یکم آبان ۱۴۰۲ و ساعت 7:43 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1402 ساعت: 22:51

صفحه بندی